نگهبانی حرم اباالفضل (ع)، مزد سید علی
اینجا حرم آقا ابوالفضلالعباس(س) است و شما از طرف حضرت به نگهبانی اینجا انتخاب شدهاید و دیگر هرگز باز نخواهید گشت!
به گزارش خبرگزاری حیات، رزمندگان و خانوادههای شهدا منشور گنجی هستند که جنگ را باید از دل آنها جستجو کرد، واژه به واژهای که بیان میکنند، گوشهای از سند افتخار سربازان روحالله و برگی زرین از تاریخ شیعه است.در ادامه داستانی از سرگذشت شهید سید علی موسوی از روستای تاکام ساری، از نظرتان میگذرد.اوایل دی ماه سال 1365 بود، آرام و بیصدا ساک کوچک و جمع و جور سربازیاش را برداشت و به داخل حیاط رفت.نمیخواست صدایی بلند شود تا موجب نگرانی پدر و مادرش شود، میدانست پدرش مشهدی میرقربان، در زمان هر اعزام با چشمانی نگران و لرزان، بدرقه راهش است، مادرش هم همینطور.لحظات سختی بود، دقایقی در ایوان گلی خانه نشست، روز قبل توی روستای تاکام باران باریده بود، نگاهی به در و دیوار خانه پدری انداخت، هر بار که موسم عملیات وزیدن میگرفت، به راه میافتاد و زود خودش را به منطقه میرساند.اما این بار حال و هوای دیگری وجودش را فرا گرفته بود، حس عجیبی داشت که تا به حال موقع اعزام به سراغش نیامده بود، پوتینهایش را به آهستگی پا کرد، هر بندی که از پوتین سیاه و واکسخوردهاش میکشید، انگار بندی از دل میبرید.ناخودآگاه بهیاد حرفهای مادرش افتاد، همیشه میگفت: «وچه ته خانی بوری منطقه، مه دل هزار تا راه شونه! (پسرم! وقتی میخواهی به منطقه بروی، دلم هزار راه میرود.)»بند کفش رزم میکشید و یاد چهره خواهر و برادرهایش میافتاد، از جا بلند شد، عمق چشمان سیاه و گیرایش برق میزد، انگار اشکها، شرمنده این همه مردانگی شده بود و در همان اعماق چشمانش پنهان مانده بود.برای لحظاتی با آن قد رشید و اندام ورزیدهاش، خشکش زده بود، انگار چیزی از وجودش جا میماند! با دلش در جدال بود، مدام چهره مادر و پدر، مقابل چشمانش رژه میرفت، به آینده خواهر و برادرهایش بدون حضور او در خانه میاندیشید، در دلش آشوبی بهپا شده بود، برای لحظاتی به آن موقع فکر کرد که خبر شهادتش را پای دیوار حیاط خانه، پشت در قهوهایرنگ چوبی، به مشتی میرقربان برسانند، لابد گریه می کرد، بعد مادرش از توی اتاق، دمپاییهای پلاستیکیاش را تند تند میپوشید و خودش را به پدر میرساند، آن وقت هر دو با هم گریه میکردند.توی دلش همهمهای به پا بود اما خوابی که دیده بود، فکرش را مشغول کرده بود، چند هفتهای بود اینطوری شده بود، دائم به خوابش فکر میکرد و عزم رفتن میکرد، حالا هم موقع رفتن بود، بدون چون و چرا!در همین حال و هوا بود که متوجه حضور مادرش روی ایوان خانه شد، مادری که به جبهه رفتنهای او هنوز عادت نکرده بود، 6 سال از شروع جنگ میگذشت اما بهخاطر سن کمش تا آن سال از اعزام جامانده بود.حالا توی 18 سالگی چه فرصتی بهتر از این، مادر نگاهش کرد، نگاهش را به نگاه مادر دوخت، انگار پریشانیاش را با حس خاص مادر و فرزندی میفهمید.مادر از چرائی احوالش پرسید، مثل همیشه با حجب و حیا سرش را به زیر انداخت، چند لحظه بعد، مشهدی میرقربان خودش را به آنها رساند، تازه از سر زمین برگشته بود، دستهایش هنوز بوی مزرعه میداد، از خوابی که دیده بود گفت، مادر کوتاه نیامد و اصرار به تعریف خواب داشت.«بگو علی جان، بگو مادر، بگو چه دیدی که حتماً باید بروی؟» علی گفت: «مادرجان! عملیات نزدیک است؛ فقط همین، بیشتر از این از من سؤال نکن». پدر دستهایش را بر روی کتفهای پسر گذاشت و پرسید: «خوابت را برایمان تعریف کن علی جان!»و بعد به آرامی شروع به حرف زدن کرد و گفت: در عالم خواب دیدم همراه چند نفر از بچههای محل در منطقهای جنگی گم شدهایم، خیلی راه بیابان را زیر پا گذاشتیم تا آن که یک دفعه چشممان به گنبدی در دوردست افتاد، بهسختی خودمان را به آن بنا رساندیم و وارد آنجا شدیم، جایی با صفا و پوشیده از پارچههای سبزرنگ بود، به محض ورود به آنجا، آقایی با عبا و عمامه سبز با خوشرویی به استقبالمان آمد و ما را پذیرفت. بعد به هر کداممان نفری یک کاسه آب خنک داد، از فرط حیرت و خستگی فراموش کردیم از میزبان بپرسیم کجائیم و آنجا کجاست؟ چند دقیقه جلوی در ورودی بقعه، منتظر ماندیم تا آن کسی که به ما آب داده بود، آمد، میخواستیم از او خداحافظی کنیم، بچهها یکی یکی از او تشکر و خداحافظی کردند تا این که بالاخره نوبت من رسید، وقتی داشتم بغلش میکردم، به من گفت: این چند نفر میتوانند باز گردند اما شما باید بمانید، تعجب کردم و گفتم: نمیتوانم اینجا بمانم، من مسئولیت دارم. دوباره گفت: نمیخواهی بدانی اینجا کجاست؟ درعالم خواب، لحظهای شک کردم و گفتم: مگر کجایم و اینجا کجاست؟ گفت: اینجا حرم آقا ابوالفضلالعباس(س) است و شما از طرف حضرت به نگهبانی اینجا انتخاب شدهاید و دیگر هرگز باز نخواهید گشت!من با شنیدن این حرف، از خواب پریدم، حالا جای شکی برایم نیست که حتماً باید بروم، وقتی این جمله را به زبان آورد، رو به مادرش کرد و گفت: «من در این عملیات شهید میشوم، شما خودتان را برای شهادتم آماده کنید».این را گفت و چند گام برداشت اما هنوز به در حیاط نرسیده بود که سرش را سمت پدرش چرخاند و گفت: برادر و خواهرهایم تاب سرمای این ساعت را ندارند ولی می خواهم آنها را ببینم، بچهها را توی حیاط آوردند، صورتش را روی گونههای برادر و خواهرهایش گذاشت و آنها را یکی یکی بوسید.لحظاتی توی چشمان پدرش نگاه کرد، همیشه این نگاه را میشناخت، اما موسم، موسم کوچ بود، کمتر پیش آمد تا موقع صحبت با پدر در چشمان او نگاه کند.هر وقت حتی زمانی که مشتی میرقربان صدایش میزد، نگاه سید علی به زیر بود، پدر حس کرد، پسر در لحظات آخر میخواهد چیزی بگوید، لحظهای دست دست کرد، بعد به سمت پدر آمد و با او دست داد و روبوسی کرد، قطرهای اشک از زیر پلکهایش به روی صورت چروکیده پدر، سرازیر شد، سپس پیشانی مادر را بوسید و از در حیاط بیرون زد.سوار قطار شد و به سمت جنوب حرکت کرد، یکی از همرزمانش بعد از شهادت سید علی میگفت: توی عملیات کربلای 5 در شلمچه، در اوج درگیریها، هرچند دقیقه یک بار نگاهی به سید علی میانداختم، خیلی خوب میجنگید، انگار سالها بود توی جبهه حضور داشت.بیوقفه جملاتی از رجزخوانی قمر بنیهاشم در روز عاشورا را با صدای بلند به زبان میآورد، بعد از خوابیدن آتش دشمن، جسدش را بین اجساد شهدای عملیات، پیدا کردیم، همانجا به این فکر افتادیم که چطور خودمان را به روستایشان برسانیم و خبر شهادتش را به پدرش برسانیم.و حالا سالهاست که گلزار شهدای روستا، سید علی را در دل خاکهای خود جای داده و بارگاه او حبل المتین ارادت به امام و شهیدان است.گفتنی است، شهید سید علی موسوی فرزند میرقربان و سیده فاطمه هاشمی در یکم فروردین ماه 1346 در روستای تاکام ساری دیده به جهان گشود و بهعنوان نیروی پیاده لشکر ویژه 25 کربلا در 21 دی ماه 1365 در عملیات کربلای 5 به درجه رفیع شهادت نائل آمد.منبع:فارسانتهای پیام/